شاکی اول وقتی در جایگاه قرار گرفت، گفت: طلاهای من در منطقه پیروزی سرقت شد. متهم که لبخند میزد و زن مهربانی به نظر میرسید، به من نزدیک شد و آبمیوهای به من داد و گفت: رنگت پریده است این آبمیوه را بخور تا حالت بهتر شود من هم قبول کردم؛ بعد نفهمیدم چه شد؛ کاملا بیهوش بودم و زمانی که به هوش آمدم طلاهایم سرقت شده بود.